زمان خاتمی هیچوقت ماه رمضون تو تابستون نمی افتاد...

 

زنگ زدم به پسر میلاد دیدم مداحی گذاشته اهنگ پیشوازش بعد که جواب داده بهش گفتم این چه اهنگ پیشوازییه؟
میگه از قرض الحسنه مسجد محله درخواست وام کردم قرار شده جوابشو تلفنی بدن میخوام اگه جوابشون منفی بود اخرین تیرمم زده باشم....

من خدایی دارم که در این نزدیکی ست...





مهربان



خوب

...

قشنگ



چهره اش نورانی ست...



گاهگاهی سخنی میگوید با دل کوچک من...



ساده تر از سخن ساده من...



او مرا میفهمد.او مرا میخواند...



نام او ذکر من است در غم و در شادی



چون به غم می نگرم آن زمان رقص کنان میخندم که خدا یار من است ،



که خدا یاد من است....



او خدایی ست که مرا میخواهد....!

در امتداد گذر چند ثانیه

صبر کن


تنها برای بودن باش ، بمان

برای یک ثانیه

که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند

به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید

به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن……………

به کجا میروی ؟

صبرکن !…

آشنا کی هستی؟

سلام

خدایا

میخام با بعضیا از حالا به بعد خیلی جدی باشم. نمک میخورن.نمکدون میشکنن.

کمک کن دیگه اینطوری نباشن.


خدا دنبال یه دنیای آرومم

میدونم خودم باید بسازم

لطف تو هم باید باشه

تو انتخاب و پوشیدن لباس زیر بیخیالی طی نکنین، آدم از یه ساعت دیگه ی خودشم خبر نداره ..

برای دانلود آهنگ

روی مرجع کد آهنگ : میهن کد(زیر مدیاپلیر) کلیک کنید و از اونجا دانلودش کنید.

دیگه حوصله ی هیچیو هیشکیو ندارم!!!

حالم اصلا خوب نیس!!! ای خداااااااااااااااااااااااااا

با بابامم قهرم!!!

دلم واسه خودم خیلی تنگ شده!!! بخدا این من نیستم!!!

دلم واسه مهرداد ۲ سال پیش تنگ شده.

هی روزگار!!!

اینجا هم ک سیگار نداره ک اه!!!

 

ای خدا....

بابم راضی نیس.

دعا کنید واسم.

دارم دق میکنم...

خدایا شکرت

امروز رفتم باشگاه. خدایا شکرت.

امروز فوروارد بازی کردم و هت ریک کردم. آقا حمید و آقا پویا(مربیام) حال کرده بودن.

بعد بازی نگهم داشتن و رفتیم دفتر باشگاه  و یه قرداد ۲ ساله بستن باهام. البته فعلا داخلیه.

قرارداد نهاییی وقتی ثبت میشه که از آقا رضا (مربی قبلیم) و باشگاه جهاد مهرشهر رضایت نامه بگیرم.

باشگاه قبلی(جهاد مهرشهر) باشگاه فعلی(سپاهان تهران)

خدایی از عید به این ور یه سیر صعودی طی کردم. البته همشو مدیون تلاش خودمم.( ۲ ماه روزی ۴ ساعت تمرین)و البته مدیون آقا رضای اکبری. کسی که ۸ سال تموم روم کار کرد تا رسیدم ب اینجا.

تا بعد

ساعت ۳:۳۰ و من هنوز نخوابیدم. صب ساعت ۸م برم باشگاه. خدا خودش بخیر بگذرونه فردارو.

آخ ک امشب چقدر خوش گذشت. جشن عروسی داوود(دوست صمیمی داداشم) بود. بساط مشروبشونم جور بود. ۸ نشستیم تا ۱۰ خوردیم.

با سعید هم سر بعضی مسائل حرف زدم ک ب یه نتیجه هایی رسیدیم.

میلادو بگیریم می....نمش!!!!

وای خدا بعد از 10 سال.....

وای شاید باورتون نشه!حتما میپرسید چی شده باشه بهتون میگم.

امروز بعد از ۱۰ سال با بکس ابتدایی دور هم جمع شدیم. البته واسه من ۱۱ و واسه سجاد شیوایی ۱۲ سال. آخه منو سجاد از اول ابتدایی با هم بودیم و بفیه از دوم با ما بودن.(سجاد ۱ سال از من بزرگتره)

خب الان تعریف میکنم دیگه... چقد عجله دارید شما؟

دیروز که سه شنبه بود اجی بزرگه زنگ زد و گفت : اگه میشه فردا ینی امروز بیا مغازه(قلیون فروشی تو برغان) ما میخوایم بریم بیرون.

خو اجی بزرگس دیگه نفسمه. مگه میشه حرفشو زمین انداخت؟؟؟ گفت ۹ اینجا باش.منم گفتم چشم میام.

آقا صبح رفتم ولی مثله اینکه برنامه کنسل شده بود و من برگشتم. برگشتنی گفتم بذار از حسین آباد پباده برم. اومدنی از کوچه فرهنگسرا بگرشتم و دیدم احسان اسدی و مهران کاظم پور وایسدن.

(تا حالا شده تکو توک همو ببینیما ولی همه با هم ۱جا نبودیم تا حالا) یه ۱ساعتی با هم بودیم تا اینکه مهران گفت کاشه الان همه اینجا بودن. تا اینو گفت ساسان پیری با ماشینش اومد. خلاصه آمار تک تک بچه هارو گرفتم ازشون و شماره هاشونو گرفتم. عصری به تک تکشون زنگ زدم و جمع شدیم ۱ جا. وای خدا عجب حالی داشتیم هممون. همه بوس و روبوسبیو بغلو وایــــــــــــــــــــــــی... منکه گریم گرفته بود.

البته همه که ها نیومدنا فقط منو سجاد شیوایی ، احسان اسدی ، مهران کاظم پور ، میثم جعفری ، میلاد نصرتی ، ساسان پیری ،مهرداد جلیلوند ،احسان حقشناسو محمد حسین پایدار بودیم و امیر و سینا شریفی ، امیر مهرآذر، محمد مهدی شیرازی ، حمید شیرازیان ، فرشید یوسفی و بهرام امینی نبودن.

خلاصه من گفتم آقا همه امشب میاین خونه ما و اومدن. ساعت تقریبا ۸ بود و زنگ زدم رفیقم واسمون ۵تا ویسکی آورد. آقا جاتون خالی تا ساعت ۱۲ مشروب خوردیمو قلیون کشیدیمو از گند کاریامونو خاطرات گفتیم. خندیدیم. قرار شد هفته ای ۱ شب خونه یکی جمع شیم.

وای نمیدونید موقه خدافظی چ حالی داشتیم ک!!! همه داشتیم گریه میکردیم. همه از همدیگه شماره میگرفتن. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی به توان ۱۰۰ خوش گذشت. و آخر سرم همه از من که همه رو جمع کرده بودم تشکر کردن. آخر سرم میلادو میثم موندن خونه ما و چون از مشروبمون مونده بود خوردیم. الانم خوابیدن. از دلم نیومد که خاطره امروزو اینجا ننویسم!!!

در ضمن اگه اینجا اسم میارم واسه اینکه خیلی از دوستام این وبو میخونن و شاید این افرادو بشناسن.

خلاصه بهترین شب که نه ولی از بهترین شبای زندگیم بود امشب...

ساعت ۳:۲۵ صبح داشتم با یکی میچتیدم. نامرد بد حالمو گرفت. خودشم از حرف طرز زدنش  با من خجالت کشید.فهمید بد حرف زده. منم حرفاشو تو روش حواله کردم ب پایین.... بدس خیلی خجالت کشیدم.خیلی بدشد براش. نباید جلو چن تا پسر اون حرفو بهش میزدم. میدونم بد حرف زدم باهاش.

آخه تخسیر خودشم بود دیگه.حرفامونو تو پی ام زده بودیم دیگه. نباید تو عمومی ادامه میداد....

منم ک همتون میشناسید دیگه اصلا طاقت ندارم یکی ضایعم کنه. البته اگه کسی نفهمه مشکلی نیستا ولی جلو یکی ضایع شم اونم توسط دخی بد قاطی میکنم...میشم

ولی... هیچی.

انزوا یعنی یک سوراخ تو خالی

یعنی احساس بی احساسی

انزوا یعنی من !

یک تحلیل جالب از قدس آنلاین

رحیمی گفت: «وضع اقتصادی مردم خوب است!»