یکی از فامیلامون میگفت : یه روز رفتم جایی بعد ماشینم رو پارک کردم رفتم داخل ساختمون کارم که تموم شد دیدم ماشینم نیست زدم تو سرم گفتم خاک تو سرت امیر بری خونه بابات کشته تورو ...
(داشت به خودش میگفت)
همینجور که داشت به خودش فحش میداد یکی بهش گفت : چی شده
آقا؟
اینم گفت : ماشینم رو دزدیدن و اینا ....
خلاصه زنگ زدن به پلیس که یدفه یادش افتاد ماشین و یجا دیگه پارک کرده بود ....
تا یادش اومد از بین مردم فرار کرد ....
خنگ دیگه چه کنیم ....