خودم هم نمیدانم چگونه درد هایم را با صنعت ادبی در آمیختم ،

حتی سر کلاس ِ ادبیات و زبان ِ پارسی هم ، 

سرم را میگذاشتم روی ِ دستی ِ فلزی صندلی های پوکیده و پوسیده .

و هیچ گاه به حرف های معلمی که خودش از قشر محروم جامعه بود

 اما خودش را سرشکسته نشان نمیداد، توجهی نمیکردم !

بر اساس تصورات مغز کوچکشان هر چه میتوانستند نثارم کردند.

عده ای هذیاناتم را به نام خودشان ثبت کردند !

و تعریف و تمجیدات یک مشت گوسفـــند به دنبالش !

چند روز دیگر بیستمین سال این زندگی متلاشی به اتمام میرسد ،

در این مدت حتی یک کتاب ادبی هم نشخوار نکرده ام ! 

به گزافه گویی های یک عده در نقاب روشنفکر ،  در همین بلاگفا حسادتم میشد !

 به سبک نوشتنشان !

تا اینکه یک روز به صورت کاملا اتفاقی با کتاب " زنده به گور " صادق هدایت اخت شدم !

یک نوع سنخیت عجیبی میان متن هایی که خوانده بودم و قلم صادق هدایت ، چشمم را کر میکرد ..!!!

ادکلن ، پاریس ، سیگار ، تب ، رقص ِ تانگو ، لایت ، سینما ، و ....!

اینکه دنیای من به طرز احمقانه ای ، بازیچه ی دستهای کسی شد که لمس گرمای دستهایش آرزوست ...!

خودم هم نمیدانم چه بر سرم آمد که ، از کلاس های طراحی دوره راهنمایی فرار کردم 

و خودم را بی مهابا در آغوش ِ طراحی دیجیتال رها کردم. . !

اینکه عده ای مغزشان را با معادلات سرسخت ریاضیات پر کردند و به آنچه میخواستند هم رسیدند ..

و من کماکان ،اسیرِ تکرار و تکرار و تکرار !

« این هم یک نوع ناخوشی است ! »

ناشی از یک ذهن بیمار ! یک مغز تب دار !


گاهی از همین نوشتن هم سیر میشوم 

ولی راه دیگری نیست برای خالی کردین دلی که لجن زار ِغم و اندوه شده است !

که ناخواسته وارد این مسیر شدم و اکنون باید با پاهای تاول زده 

و برهنه ، این سوز و سردی را بی رغمانه به جان بخرم..!


گاهی یک دلقک ، در پیچ و تاب افکار بریده بریده اش ، بجای لوده بازی ، 

روی ریسمانی باریک ، خودش را میخورد و میخورد ، و مخاطب فقط میخندد که میخندد ... ! 

دلقکی ک موقع خنده های شیک و مارک دار (!) ، گریه بیخ گلویش را میگیرد !